تبليغاتX
ستاره ی قلبم

ستاره ی قلبم

...خداوندا... قرارم باش...یارم باش...؛ جهان تاریکی محض است ...می ترسم... کنارم باش!

مدیر و منشی

 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...رر

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/31ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

امروز ميخواهيم نيمرو درست كنيم!!!!!!

دخترها:


1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن

3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن

4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:

۱- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي
تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/03ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

چنتا مطلب باحال

  حموم رفتن يه دختر                                   (ساعت4بعد از ظهر)

 

1.لباساشو در میاره.

 

۲.لباسهای رنگ روشن رو توی یک سبد و لباسهای تیره توی یکی دیگه سبدمی ریزه.

 

۳.در حموم رو از تو قفل می کنه که کسی مزاحمش نشه.

 

۴.شکمش رو که تمام مدت داده بود تو میده بیرون.

 

۵.جلوی آینه می ایسته و هی از همه جای بدنش ایراد می گیره.

 

۶.در کمد رو باز می کنه.انواع شامپو و صابون معطر مخصوص

 پوست صورت.مو.بدن.کف پا و غیره... رو میاره بیرون و می چینه رو لبه ی وان.

 

۷.موهاش رو با شامپوی نارگیلی می شوره تا موهاش تقویت بشه.

 

۸.بعد هم نوبت شامپوی پر پشت کننده.براق کننده و حالت دهنده است.

 

۹.حالا نوبت هفده دقیقه ماساژ دادن سره.

 

۱۰.نرم کننده ی معطر پرتقالی رو به موهاش میماله و تا 60 می شماره.

 

۱۱.سی و پنج دقیقه زیر دوش می مونه

خب آخه باید خیالش راحت بشه که تمام مواد شیمیایی از موهاش پاک شده

وگرنه بعد از حموم موهاش وز می کنه!!!

 

۱۲.خمیر ریش بابا رو که کش رفته شش کیلو خالی می کنه

رو ساق پا و دست و پشت لب.بعد ژیلت مامان رو برمی داره و یا علی...

 

10.موهاش رو حسابی می چلونه و حوله رو مثل عمامه می پیچه دور سرش

از اینکه  در اثر کشش حوله چشم و ابروش کشیده شده

احساس خوشگلی می کنه و یه ماچ واسه خودش تو آینه می فرسته.

 

11.تمام نقاط بدنش رو معاینه می کنه

و با ناخن و موچین میره به جنگ جوشها و موهای زائد بی تربیت.

 

12.لباس حوله ایش رو می پوشه و میره به اتاقش.

 

13.نیم ساعت خودشو با سشوار خشک می کنه.

 

14.تمام بدنش رو با لوسیون چرب می کنه.

 

15.چهل و سه دقیقه می شینه پشت میز توالت و آرایش می کنه

 آخه ساعت ده شب مهمونی دعوته.

 

16.به موهاش گلت میزنه تا فرم خوشگلش رو از دست نده.

 

17.بعد از چهل دقیقه یه لباس رو واسه مهمونی انتخاب می کنه.(ساعت نه و نیم)

 

18.از خونه میاد بیرون که بره مهمونی وقتی به نزدیکای خونه ی دوستش میرسه 

 یه ماشین از توی آبها رد میشه و تمام آب رو زمین رو می پاشه به سر تا پای دختره!!!

 


                                        (ساعت۴ بعد ازظهر)

1.همینجور که روی تخت نشسته لباساشو در میاره

هر کدومشو یه گوشه ای پرت می کنه.

 

2.نیم وجب حوله رو می گیره دور باسنش و میره که بره حموم اگه خدا بخواد...

 

3.وامیسه جلوی آینه.شکمش رو میده تو.بازو می گیره.فیگور چپ,فیگور راست.

 

4.یه خرده قربون صدقه ی خودش میره

(این قد و بالا رو ببین چه کرده لالای لای لالای لای)

 مامان جونش هم از توی آشپزخونه داره تأیید می کنه.

 

5.زیر بغلش رو بو می کنه و رنگ چهره اش برمی گرده:سبز,آبی,بنفش.

 

6.در کمد شامپو ها رو باز نمی کنه چون اصلا چیزی توش نیست.

 

7.با همون صابون سبزش زیر بغلهاشو کف مالی می کنه

 یه عالمه مو می چسبه به صابون.

 

8.با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم می شوره.

 

9.نرم کننده ی مو؟؟؟ برو بابا...

 

10.زیر دوش میگوزه و به خاطر اکو شدن صداش تو حموم,کرکر می خنده!!!

 

11.چاه حموم رو هدف می گیره و میشاشه توش.

 

12.شستشو تموم شد.

 

13.حوله ی فسقلیش رو می پیچه دور باسنش و همین جور خیس خیس میره تو اتاق.

 

14.حوله ی خیس رو پرت می کنه رو تخت و دو دقیقه ای لباس میشه.

 

۱۵.با کله ی خیس سوار موتور میشه میره خونه ی دوستش

 اینجوری هم به قرارش میرسه هم کله اش روی موتور سشوار میشه.                      

                                        (ساعت4:15دقیقه)


( منبع اتاق ببعي )

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام

سلام ممنون از بچه هايي كه دعوتمو پذيرفتند و منو با پيام هاي تبريكشون خوشحال كردند

ديشب تولدي گرفتم بيا و ببين اصلا قرار نبود كسي دعوت بشه نه بخاطر اينكه كيك بخورندو اينا نه نوش جانشون ولي گفتم بعد از عيدي همه تازه دارند از خرج هاي عيد نفس راحت ميكشن حالا من بگم تولدمه خوب دست خالي كه نميان به هر حال ي كادويي ميارند منم گفتم به كسي نميگم ولي بعدش گفتم اشكال نداره بچه هاي خاله و عمو دايي ميگم ولي بهشون نميگم چه خبره ميگم بياين خونمون دور هم باشيم همينطورم شد البته وقتي اومدند اين ابر وبادها و بادبادك ها رو ديدند جا خوردند خلاصه .......... البته همه پول دادند كه منم قبول نكردم

ولي خوش گذشت عكس گرفتيم و.. 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/21ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

تولدم مبارك

سلام سلام بازم سلام به همه ي كسايي به اين وبلاگ سر ميزنند دست همتون درد نكنه

امروز 20 فروردين تولدمه و من به 20 سالگي قدم گذاشتم واي چقدر خوشحالم ديشب ميخواستيم تولد بگيريم ولي نشد آخه چندتا از اقوام كه هنوز عيد ديدني نيومده بودند اومدند خونمون و اتفاقا براي شام هم بودند خلاصه ميخوام اگه بشه امروز تولد 20 سالگيمو بگيرم آخه خيلي برام مهمه ي احساس خاصي دارم كه هيچ وقت نداشتم .

تولدم مبارك

20 سالگي ام مبارك


ميخوام چنتا شاخه رز بخرم آخه من عاشق رز هستم  اونم

رز سرخ


نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالـم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمـن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

آغاز بودنت مبارك


 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام بچه ها

براتون يك فال گذاشتم بريد قسمت وسطاي صفحه سمت چپ ميبينيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

بوي باران




امشب بوي باران تازه است
التماس گريه بي اندازه است

تازگي ها شب برايم آشناست
من و شب هستيم، غم هم پيش ماست

آسمان امشب كنارم آمده ست
انتظارم ، انتظارم آمده ست

عشق با آلاله خلوت كرده است
با نگاه لاله صحبت كرده است

چشم من خاصيت شب بو گرفت
شب به بوي اشك هايم خو گرفت

مي نويسم گاه زيبا ، گاه زشت
مانده ام در لابه لاي سرنوشت

روز از گنجايش غم خالي است
شب براي گريه هايم عالي است
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

اين نيز بگذرد

اين نيز بگذرد"


پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد.
حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته اي را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زماني آن را باز کند که احساس کرد به ان نيازمند است. چندي بعد جنگي ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت؛ جنگي سخت که بايد به دشواري از پس آن بر مي آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست مي رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالاي تپه اي به دام افتاد؛و در اوج نااميدي،به ياد انگشترش افتادوآن را گشود وديد که در آن نوشته است: "اين نيز بگذرد"وبا خواندن اين جمله جان تازه اي گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش،مردم جشني برايش برپا کردند واورا غرق در شادي ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمي گنجيد؛ودرهمين حال احساس بزرگي و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به ياد انگشتر افتاد.
"آن را گشود و بار ديگراين جمله را ديد:"اين نيز بگذرد


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام خوبيد خوشيد چنتا جوك و داستان قشنگ براتون آوردم حتما بخونيد:


به غضنفر میگن دوست داری بچه ات پسر باشه یا دختر؟ میگه فرقی نمیکنه ، سالم باشه ، سگ باشه میدونی چینی ها به دوقلو چی میگن؟! این چون اون ، اون چون این!


 به غضنفر میگن اسم دکترت چیه؟ میگه ترابی میگن اسم کوچیکش چیه : میگه فیزیو!


 غضنفر میاد تهران تو ترافیک گیر میکنه میگه : ها ماشاالله! به این میگن عروسی!


: به یارو میگن قبض آب و برق خونتو چطور پرداخت میکنی؟ میگه میذارم پشت برف پاک کن ماشین غضنفر فکر میکنه قبض جریمست پرداخت میکنه!


 اولی: آقا این همسایه مون ساعت 2 نصفه شب هی با مشت می کوبید به دیوار خونمون!
دومی: عجب آدم های مردم آزاری پیدا می شن. حتماً نذاشت بخوابی؟
اولی: نه، خوشبختانه خواب نبودم، داشتم شیپور تمرین می کردم!


 یه نفر می خواسته خودکشی کنه با یه ظرف غذا میره روی ریل می خوابه. بهش میگن تو اگه میخوای خودکشی کنی دیگه واسه چی غذا برمی داری ؟ میگه اومدیم و قطار یه هفته دیگه امد


یه روز غضنفر یه ملخ می گیره میگه بپر ملخه می پره ، یه پاشو میکنه میگه بپر ملخه می پره ، پای دومشو هم میکنه باز میگه بپر ایندفعه ملخه نمی پره. غضنفر یه نتیجه علمی می گیره: وقتی دوتا پای ملخ کنده شه ملخ کر میشه.


 نفرین خنگول :
آرزو دارم خدا کنه انشاالله به حق پنج تن الهی آمین.


 در زندگی مثل زودپز باش وقتی جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن


مراحل طول عمر یک زیرشلواری میان خسیس ها :
زیرشلواری > شلوارک > شورت > دمکنی > دستگیره > دستمال جیبی > گردگیر > نخ دندان

داستان جالب واحساسي :

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم ا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام بچه ها راستش حس آپيدن نيست ولي دلم ميخواست بگم خيلي دلم گرفته همين................










+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام سلام حال شما عزيزان خيلي دلم براتووووووووووووون تنگ شده

وايييييييييييييييييييييييييييييييييييي ديروز چه روزي بود اولين سالگرد ورود من به شركتx بود

ديگه براتون بگم از شنبه به صورت تمام وقت كار ميكنم (به علت كمبود نيروي متخصص )

تازه طرم 2 كلاس زبان را ثبت نام كردم خداراشكر اينروزها خوبه برام دعا كنيد منم براي شما دعا ميكنم 


وقتی به اسمون نگاه می کنم پر می شم از تمام احساسات خوب

وقتی ستاره ها رو میبینم دلم می خواد یکی از اونا مال من باشه...

بعضیا می گن هر ادمی یه ستاره داره" من واقعا ارزو می کنم حقیقت داشته باشه که منم یه ستاره داشته باشم که با من دنیا بیاد وبا من زندگی کنه

احساس میکنم ستاره ها خیلی مهربونن چون وقتی همه جا تاریک میشه

اونا بیدار می مونن ودنیای تاریک ما رو روشن میکنن ... کاش ما هم یه کم از ستاره ها یاد می گرفتیم ودنیای بعضیا رو کمی روشن تر می کردیم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/17ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام بچه ها حالتون چطوره
ديگه وقت آپيدن ندارم حالتون خوبه خوب خدارا شكر منم خوبم
همه ي بچه ها رفتند تهران واسه نمايشگاه يكشنبه به بعد مي آن بايد تا ساعت 4 بمونم تو شركت راستي خبر جديدو ندادم اون همكار جديد كه گفتم خوشگله اونم رفت يعني مدير عاملمون  گفت برو نميدونم چرا ازش خوشش نيومد خلاصه......

راستي كلاس حسابداريم تموم شد امتحان تئوريمو دادم حالا قراره تو سايت تاريخ امتحان عملي را بگذارن اما

هنوز كه نگذاشتند راستي راستي ببخشيد عيدتون هم مبارك


                    

(تمامي اين لحظه هاي خوش عاشقي را تقديم نگاه كسي مكيكنم كه لايق عشق است)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

يك دفه نوشتنم اومد

گله :سلام خوبيد بچه ها امروز بعد از مدتها اپ ميكنم با دل گرفته آخه ميدونيد خيلي وقته ديگه نميتونم بيام اما امروز اومدم پياماتونو بخونم راستش حال آپيدن هم نداشتم اما ديدم اهنگ وبلاگم داره ميخونه دلم يكدفه فرو ريخت لرزيد دلم گرفت الان هيچ كدوم از همكاران نيستند مدير تهرانه و همكار جديد هم رفت  منمو خواهر مديرمون  .خلاصه بچه ها تو روخدا دعا كنيد دعا روزا بهتر از اين بشه اخر اين ماه ازمون دارم دعا كنيد با نمره خوب قبول شم ازمون حسابداري وقتي  كارام تموم ميشه وبيكار ميشم به خودم ميامو حس تنهايي يكدفه ميگيرتم وتازه ميفهمم خيلي تنهام خيلي


گله بسه :حالتون خوبه چه خبر چيكار ميكنيد خوش ميگذره ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/17ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام

سلام بچه ها خوبيد خيلي  دلم تنگ براتون اين اواخر خيليييييييي سرم شلوغه تا ظهر شركتم وقت نميكنم سرمو بخارونم بعدشم يك روز در ميون بعد از ظهرا كلاس .
خيلي شلوغ پلوغه كارا ديگه وقت آپيدن ندارم ولي خوش ميگذره خدا روشكر.
اون هفته مدير رفت كيش قرار شد برامون صدف بياره بعد كه اومد واسه هممون اسپري آورده بود خيلي باحال بود منو همكار جديده شوخي شوخي دعوا ميكرديم سر اينكه كدومو برداريم واي آقاي x  هم نگاه ميكرد ديگه داشتيم خجالت ميكشيديم
ديشبم رفت تهران اي خراب بشه اين .... نميدونم چه خبره اونجا (خنده )شوخي كردم در كل زندگي بر وفق مراده دعا كنيد بهتر از اين بشه نه فقط برا من براهمه
راستي يك سري مطالب جالب خوندم ميخواستم كپي كنم نشد وقت كردم چنتاشا ميذارم فعلا كاري نداريد باي باي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/12ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/23ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

متني زيبا و آرامش دهنده از سوي خداوند براي ما

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...


با عشق !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/12ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

بازم شرمنده

سلام بچه ها خوبید؟
بازم شرمنده همتون هستم باور کنید خیلی کارام زیاد شده  بخاطر همین نمیتونم بیام جواب کامنتاتونو بدم یا حتی آپ کنم ببخشید اما باور کنید دلم براتون تنگ شده
دوستتون دارم 

دلتنگتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

دلم براتون تنگ شده

سلا سلام خوبید بچه ها ؟؟؟؟؟؟
چقدر دلم براتون تنگ شده راستش اصلا وقت آپیدن نداشتم الانم ساعت ۲:۱۵ من هنوز تو شرکتم آخه خیلی کارام زیاد شده  از صبح تا حالا تو سایت بودم ودر حال آبدت سایت بودم .الانم بارون میاد قرار بابا بیاد دنبالم
راستی تا یادم نرفته از همگی عذر خواهی کنم بخاطر اینکه این قدر نظر گذاشتید و من وقت نکردم جواب بدم
اینقدر سرم شلوغه که میخواستم روز تولدم اینجا جشن بگیرم و آپ کنم اما نشد ولی اشکال نداره ۲۰ فروردین تولدم مبارک. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/26ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

این چندوقت چه خبر؟

سلام سلام حال شما احوال شما خوبید خوشید ؟چه خبر؟
۱۳بدر هم تموم شد البته اونقدر که فکر میکردم بد نبود خیالم راحت بودفردا میخوام برم سرکار شب زود میخوابیدم و کاری نداشتم خلاصه فرداشم رفتیم سر کارو مدیرعامل محترم چه عید مبارکی گفت وبدشم یک دفه غافلگیرم کرد آخه میدونید چیه دم عید گفتم عیدی گفت هنوز که عید نشده وخلاصه ما گفتیم این عیدی بده نیست حالا شنبه دیدم یک بسته گزو یک پاکت نامه که توش یک تراول ... بود بهم داد گفت بفرمایید عیدیتون خیلی خوشحال شدم گفتم غافلگیرم کردید گفت ببخشید دیر شد روزای بعد هم به همین ترتیب خوب بود

http://i4.tinypic.com/15q5hkw.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/17ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

عید وامسال عیدی ندارم

سلام سلام حالتون خوبه خوشید با بهار چه میکنید
امروز ۱۲فروردین هستش ما که امسال عید نداشتیم آخه شب ۴شنبه سوری عموی مامان فوت کردند وما هم طبق رسم و رسوم واحترام دیدو بازدید نداشتیم و جز خونه پدربزرگا وعمو و.. جایی نرفتیم ولی خوب کمو بیش بهمون سر زدن .ازکارم که خبری نبود یعنی تعطیل بودم. خلاصه حوصلمون سررفت تازه ۱۳ بدرم نمیریم مادرجونم گفتند حالا بزرگا طبق رسم ورسوم جایی نمیرند اما بچه ها را باید ببریم بیرون ولی منم زیادروم نمیشه فردا تنهاتو شلوغی فامیل شرکت کنم وگفتم نه مادرجونم هم گفتند پس ما هم جایی نمیریم و همتون یعنی خانواده ی ما خاله و دایی بریم اونجا ولی فایده نداره هیچ کجا واسه ۱۳ بدرباغ داییم نمیشه ای خدااااااااااا  من چکاره بیدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/12ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم وبعد براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/11ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

سال نو مبارک

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال
سلام بچه ها عیدتون مبارک انشالله سال ۸۹ سال خیلی خوبی باشه تورو خدا بچه های بلاگفا را یادتون نره
از دور دست تمامی شما را میبوسم قربون همتون
 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

عاشقتم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

یک دنیا سلامممممممممممممممم
حالتون خوبه دوباره ۵شنبه شدو من اومدم ممنون از این همه کامنت قربون همتون

روزها میگذرد و من در انتظار لحظه ی دیدنت به امید دیدنت روز را شب و شب را صبح میکنم و با خیال تو را باز دیدن شوق به دیدن فرداها دارم
(یک لحظه جو گیر شدم و این شعرو از خودم گفتم ) 

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام سلام سلام  سلام  تق تق تق من اومدم حالتون خوبه خدارا شکر من که حالم خیلییییییییی خوبه انشاالله همتون  همیشه خوب خوشو خلاصه دماغتون چاق باشه  خوش میگذره راستی عیدتون مبارک وای چه هفته ی پرکار ولی قشنگی بود از این هفته دیگه بیکاری و تنبلیو ... تموم شد اینقدر کاردارم که شاید ۲ روزدر میان بتونم فقط نظرات وبلاگو بخونم امروزم چون تعطیل بودم ازخونه آپیدم تازشم شرکتمون تو ترکیه نمایشگاه زده و مدیرعاملمون میخواند برن ترکیه ومن تهنای تهنا میشم ولی بقیه همکارا هستند و قرار کارای مربوط به پشتیبانی سایتو انجام بدم  به قول آهنگ وبم همه چی آرومه البته خداکنه همیشه همینطور خوب باشه 
                                                      خدایا دوسسسسسسسسست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/13ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

________66868686849840327946___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________  (از طرف عاشق تنها)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/08ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم.     (از طرف فرزانه عزیز)
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/27ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه ممنون که هنوز به یادم هستید.بچه ها فردا ولنتاین دوباره منم و تنهایی هر سال روزولنتاین دلگیرم  چیکار کنم ؟؟؟خوشبحال همتون حتما فردا باهم قرارمیگذاریدو میرید بیرون بعدش با هم میرید یک رستوران توپتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comبعد یکی یکی هدیه هاتونو به هم میدید تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ولی من چی؟؟؟؟؟؟ تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بیخیال خدا بزرگه انشاالله اولین هدیه ولنتاینمو از همسرم میگیرم وهمینطوراولین هدیه ولنتاینمو به همسرم میدمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولنتاین همگی مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/24ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط شقایق  |